جغدی روی کنگرههای قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و
رد پای آن را. و آدمهایی را میدید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل
میبندند. جغد اما میدانست که سنگها ترک میخورند، ستونها فرو
میریزند، درها میشکنند و دیوارها خراب میشوند. او بارها و بارها
تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابهلای خاکروبههای قصر دنیا
دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریاش میخواند؛ و فکر
میکرد شاید پردههای ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
.
پورتال علمی فرهنگی هنری کرکبود
ادامه مطلب